/

4 مرداد 1405

چرا از خودمان فرار می‌کنیم؟

چرا از خودمان فرار می‌کنیم؟

مکان شما:

بسیاری از ما عمری را صرف دور زدن از دنیای درون خود می‌کنیم — اما این فرار چه هزینه‌ای دارد؟

دکتر حسنی اکبری روانشناس بالینی · ۱۱ دقیقه مطالعه · ۲۶ تیر ۱۴۰۴

یک لحظه صادق باشید: آخرین بار چه وقت بود که در سکوت کامل، بدون گوشی، بدون موسیقی، بدون هیچ حواس‌پرتی، فقط نشستید و با خودتان بودید؟

اگر این سؤال ناراحت‌کننده است، احتمالاً دلیلی دارد.

روان‌شناسان به این الگو «اجتناب تجربی» می‌گویند — تمایل ذاتی ما برای دور شدن از افکار، احساسات، خاطرات، یا احساسات بدنی ناخوشایند. این پدیده یکی از مستحکم‌ترین یافته‌های روان‌شناسی مدرن است و در تقریباً تمام مشکلات روانی نقش دارد.

فرار چه شکلی دارد؟

فرار از خود لزوماً به معنای فرار فیزیکی نیست. اشکال آن اغلب بسیار ظریف‌تر و پذیرفته‌شده‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم:

پرمشغولیت مداوم وقتی سکوت غیرقابل تحمل می‌شود. همیشه یک پادکست، یک ویدیو، یک مکالمه در حال پخش است تا ذهن هرگز خالی نشود.

اسکرول بی‌هدف نه برای سرگرمی، بلکه برای بی‌حس کردن. مغز در حالتی از تحریک سطحی می‌ماند که نه کاملاً حاضر است و نه واقعاً در حال استراحت.

کمک‌کردن افراطی وقتی مراقبت از دیگران وسیله‌ای می‌شود برای فرار از احساسات خود. همیشه در دسترس بودن برای همه، به جز خویشتن.

سرکوب «معقول» «الان وقتش نیست که ناراحت باشم.» «باید قوی باشم.» این جمله‌ها اغلب ابزارهای اجتناب هستند، نه خردمندی.

· · ·

چرا فرار می‌کنیم؟

مغز انسان برای بقا طراحی شده، نه برای خوشبختی. وقتی با یک احساس دشوار مواجه می‌شویم — غم، خشم، ترس، شرم — سیستم عصبی آن را به عنوان تهدید تفسیر می‌کند و واکنش «فرار یا مقابله» را فعال می‌کند.

مشکل اینجاست: احساسات درونی، برخلاف شیر یا آتش، با فرار کردن از بین نمی‌روند. آن‌ها تنها به حالت تعلیق در می‌آیند.

«تنها راه برای رسیدن به آرامش، عبور از درد است، نه دور زدن آن.»— ویکتور فرانکل، روانپزشک و نویسنده

پژوهش‌های Steven Hayes، بنیان‌گذار درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، نشان می‌دهد که هر چه بیشتر تلاش کنیم یک فکر یا احساس را از ذهن بیرون کنیم، قدرتمندتر و پایدارتر می‌شود. این پدیده را «اثر سرکوب بازگشتی» می‌نامند.

هزینه‌ای که نمی‌بینیم

اجتناب تجربی کوتاه‌مدت مؤثر است — درد را کم می‌کند، اضطراب را آرام می‌کند، وضعیت را قابل تحمل می‌سازد. به همین دلیل است که مغز به آن باز می‌گردد. اما در بلندمدت وقتی از احساسات ناخوشایند فرار می‌کنیم، ناخواسته از تمام تجربه عمیق زندگی فاصله می‌گیریم. ظرفیت تجربه درد و ظرفیت تجربه شادی از یک منبع تغذیه می‌شوند. بی‌حس کردن یکی، دیگری را هم تضعیف می‌کند.

· · ·

پس چه کار کنیم؟

پذیرش، نه تسلیم

پذیرش به معنای تأیید دردناک بودن چیزی نیست. یعنی اجازه دادن به آن که وجود داشته باشد، بدون اینکه با تمام توان برای از بین بردنش تلاش کنیم. وقتی با یک احساس دشوار «کشتی نمی‌گیریم»، انرژی زیادی آزاد می‌شود.

کنجکاوی به جای قضاوت

به جای اینکه بپرسید «چرا این احساس را دارم؟» بپرسید «این احساس در بدنم کجاست؟ چه شکلی دارد؟» این تغییر از تحلیل به حضور، اغلب بسیار مؤثرتر است.

لحظات کوچک سکوت

لازم نیست یک ساعت مدیتیشن کنید. دو دقیقه نشستن در ماشین بعد از رسیدن به خانه، بدون روشن کردن گوشی، یک شروع واقعی است. مغز به تمرین نیاز دارد تا با سکوت آشتی کند.

· · ·

فرار از خود خستگی‌ای دارد که هرگز کاملاً رفع نمی‌شود، چون آنچه از آن فرار می‌کنیم همیشه با ماست. اما عبور از آن — هر چند ترسناک — در سوی دیگرش چیزی است که کمتر انتظارش را داریم: آزادی.

اجتناب تجربیACTپذیرشخودآگاهیسلامت روان

امتیاز بدهید post
🏷

کلمات کلیدی

موضوعات مرتبط با این مقاله

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلد های ضروری مشخص شده اند *

ارسال نظر